خانه / دسته‌بندی نشده / لغات انگلیسی احساسات

لغات انگلیسی احساسات

لغات انگلیسی خشم

1

abuse

abuse

فحش (ناسزا، هتاکی)

acrimonious

acrimonious

تلخ (پر نیش و کنایه، زننده، تند)

acrimony

acrimony

تلخی (ترشرویی، عصبانیت)

aggression

aggression

پرخاشگری (خشونت)
2

aggressive

aggressive

پرخاشگر (پرخاشگرانه، تندخو)

agitate

agitate

پریشان کردن (مضطرب کردن)

amok

amok

ناگهان عصبانی یا هیجان‌زده شدن (ناگهان از کوره در رفتن، ناگهان پرخاشگری کردن)

anger

anger

خشم، خشمگین کردن (عصبانی کردن، عصبانی شدن)
3

angry

angry

عصبانی (ناراحت)

annoy

annoy

آزار دادن (اذیت کردن، اعصاب خرد کردن)

annoyance

annoyance

رنجش (دلخوری)

annoyed

annoyed

آزرده (عصبی، ناراحت)
4

annoying

annoying

آزاردهنده (اعصاب خردکن)

antagonize

antagonize

تحریک کردن (عصبی کردن، در افتادن)

apoplectic

apoplectic

وابسته به سکته مغزی

argue

argue

بحث کردن (جر و بحث کردن)
5

argument

argument

جر و بحث

arms

arms

جمعیت خشمگین و آماده اعتراض

bad

bad

بد

bad-tempered

bad-tempered

تندخو (کج‌خلق)
6

bait

bait

عمدا کسی را عصبانی کردن (تحریک کردن)

ballistic

ballistic

خشمگین (غضبناک)

banana

banana

خشمگین (عصبانی)

belligerent

belligerent

دشمنانه (ستیزه جویانه، متخاصمانه)
7

berserk

berserk

از خود بیخود (هیجان‌زده، غضبناک، دیوانه)

bitter

bitter

عصبانی (خشمگین، ناراحت)

blaze up

blaze up

از کوره در رفتن (ناگهان عصبانی شدن)

blazing

blazing

آتشین (شدید، غضبناک)
8

blood

blood

عصبانیت از دست کسی

blow

blow

به شدت عصبانی شدن

blow-up

blow-up

عصبانیت

blow up

blow up

از دست کسی عصبانی شدن
9

boil over

boil over

جوش آوردن (به شدت عصبانی شدن)

boil up

boil up

شدت یافتن (به هیجان آمدن)

bone

bone

موضوع بحث‌برانگیز

bristle

bristle

ناگهان ناراحت و خشمگین شدن
10

brow

brow

اخم

burn

burn

(کم‌کم) عصبانی شدن

bust-up

bust-up

دعوا (مرافعه، جر و بحث)

chafe

chafe

آزرده شدن (صبر خود را از دست دادن)
11

chagrin

chagrin

حسرت (اندوه، غصه، دلخوری)

choked

choked

ناراحت و عصبانی (از چیزی)

choleric

choleric

زودجوش (کج‌خلق)

complain

complain

شکایت کردن (اعتراض کردن)
12

confrontation

confrontation

مقابله (رو در رویی، مشاجره)

confrontational

confrontational

خصمانه (مقابله‌ای)

contention

contention

نزاع (ستیز، مجادله)

controversial

controversial

بحث‌برانگیز (مشاجره‌انگیز)
13

crank

crank

آدم عصبی (آدم زودجوش، قاطی)

cranky

cranky

کج‌خلق (بدخلق)

crazy

crazy

شدیدا عصبانی (غضبناک)

cross

cross

شدیدا عصبانی (آزرده)
14

crotchety

crotchety

بداخلاق (زودجوش، عصبی)

at daggers drawn

at daggers drawn

به شدت از یک دیگر عصبانی بودن

dangerous

dangerous

خطرناک

darken

darken

عصبانی شدن (ناراحت شدن)
15

dress down

dress down

سرزنش کردن (انتقاد کردن، از دست کسی عصبانی بودن)

drive crazy

drive crazy

آزردن (کسی) ((کسی را) عصبانی کردن)

earbashing

earbashing

سرزنش شدید (انتقاد شدید)

earful

earful

سرزنش شدید و طولانی
16

embitter

embitter

عصبانی و ناامید کردن تلخ کردن، تشدید کردن

enrage

enrage

عصبانی کردن (خشمگین کردن، به خشم آوردن)

exasperated

exasperated

عصبانی (آزرده)

expletive

expletive

ناسزا (دشنام، فحش)
17

explode

explode

از کوره در رفتن (ناگهان به شدت عصبانی شدن)

explosive

explosive

تندخو (خشمگین، انفجاری (رفتار))

face

face

آدم به نظر عصبانی

fierce

fierce

درنده (بی‌رحم)
18

fiery

fiery

تندخو (زودخشم، زودجوش)

fire off

fire off

با سرعت و عصبانیت (برای کسی) چیزی نوشتن (با سرعت و عصبانیت (به کسی) چیزی گفتن)

fireworks

fireworks

سخنان خشمگینانه (اعمال هیجان‌انگیز)

flare

flare

شدیدتر شدن (تشدید یافتن)
19

flare-up

flare-up

بروز ناگهانی خشونت (بروز ناگهانی عصبانیت)

flare up

flare up

خشمگین شدن (عصبانی شدن)

flip

flip

به شدت عصبانی شدن (از خود بی‌خود شدن (به علت خشم)، کنترل خود را از دست دادن)

flush

flush

سرخ شدن (از روی خشم یا شرم یا بیماری)
20

fly off the handle

fly off the handle

از کوره در رفتن (عصبانی شدن)

foam at the mouth

foam at the mouth

به شدت عصبانی بودن

frustrate

frustrate

مستاصل کردن (ناامید کردن، بیچاره کردن)

frustrated

frustrated

درمانده (مستاصل، نا امید)
21

fume

fume

از چیزی به شدت عصبانی بودن

furious

furious

خشمگین (بسیار عصبانی)

fury

fury

غضب (خشم)

have a short fuse

have a short fuse

زود جوش آوردن (زود عصبانی شدن، به راحتی عصبانی شدن)
22

gall

gall

آزردن (دلخور کردن، عصبانی کردن)

glare

glare

چشم‌غره (نگاه خیره و خشمگینانه)

glaring

glaring

عصبانی (خشمگین، غضبناک)

gnash

gnash

(از روی خشم) دندان‌قروچه کردن (دندان‌ها را به هم ساییدن)
23

go off on one

go off on one

ناگهان خشمگین شدن (جوش آوردن)

hacked off

hacked off

شدیدا آزرده (شدیدا عصبانی)

het up

het up

عصبانی (خشمگین، برافروخته)

hit

hit

از کوره در رفتن (ناگهان عصبانی شدن، جوش آوردن)
24

hopping

hopping

به شدت عصبانی (شدیدا خشمگین)

hostile

hostile

خشن (کینه‌توز، غیردوستانه)

hostility

hostility

خصومت (دشمنی، کینه)

have a hot temper

have a hot temper

زودجوش بودن (زود خشمگین شدن)
25

hot-blooded

hot-blooded

تندخو (آتش‌مزاج)

hot-tempered

hot-tempered

زودجوش (آتشین‌مزاج، تندمزاج، عصبی)

huff

huff

با عصبانیت یا رنجش گفتن

huff

huff

رنجش (دلخوری)
26

hysterics

hysterics

حمله عصبی

have hysterics

have hysterics

شدیدا ناراحت و عصبانی شدن

ill-tempered

ill-tempered

کج‌خلق (بدخلق)

incense

incense

به شدت عصبانی کردن
27

incensed

incensed

غضبناک (بسیار خشمگین، بسیار عصبانی)

inflamed

inflamed

شدیدا خشمگین (بسیار عصبانی)

infuriate

infuriate

(به‌شدت) خشمگین کردن (به شدت عصبانی کردن)

invective

invective

هتاکی (فحش، ناسزا)
28

irascible

irascible

زودجوش (تندخو)

irate

irate

غضبناک (خشمگین)

irritate

irritate

خشمگین کردن (آزردن، اذیت کردن)

kick off

kick off

به شدت عصبانی شدن (دعوا و مرافعه کردن)
29

knit one's brow

knit one's brow

سگرمه در هم کردن (اخم کردن)

lash

lash

با عصبانیت (کسی را) سرزنش کردن

work oneself into a lather

work oneself into a lather

به شدت ناراحت شدن (به شدت عصبانی شدن، هیجان‌زده شدن)

lecture

lecture

سرزنش (نکوهش، انتقاد)
31

flip one's lid

flip one's lid

از کوره در رفتن (جوش آوردن، عصبانی شدن و کنترل خود را از دست دادن)

livid

livid

خشمگین (غضبناک، عصبانی)

mad

mad

عصبانی (ناراحت)

madden

madden

عصبانی کردن (خشمگین کردن، دیوانه کردن)
32

mean

mean

بدجنس (پست‌فطرت)

miffed

miffed

آزرده (رنجیده، ناراحت، عصبانی)

mind

mind

ناراحت شدن (اشکال داشتن (از نظر کسی))

get on one's nerves

get on one's nerves

روی اعصاب کسی رفتن (کسی را آزرده کردن، کسی را عصبانی کردن)
33

offend

offend

توهین کردن (ناراحت کردن)

outrage

outrage

غضب (خشم شدید، برآشفتگی)

outrage

outrage

سخت خشمگین کردن (برآشفتن)

fly into a passion

fly into a passion

از کوره در رفتن (ناگهان به شدت خشمگین شدن)
34

in a fit of pique

in a fit of pique

آزرده بودن (رنجیده بودن، دلخور و ناراحت بودن)

quick-tempered

quick-tempered

زودجوش (تندخو)

lose one's rag

lose one's rag

از کوره در رفتن (جوش آوردن، عصبانی شدن و کنترل خود را از دست دادن)

rage

rage

خشم
35

rage

rage

به شدت خشمگین شدن (غضب کردن، خشم خود را نشان دادن)

rail

rail

اعتراض کردن (سرزنش کردن، عصبانی شدن)

rankle

rankle

آزاردهنده بودن (عذاب‌آور بودن)

rant

rant

داد و بیداد کردن (فریاد زدن، اعتراض کردن)
36

rantings

rantings

داد و بیداد (فریاد)

ratty

ratty

کج‌خلق (تندخو، زودجوش)

rave

rave

داد و بیداد کردن (داد و قال کردن، بد و بیراه گفتن)

red as a beetroot

red as a beetroot

مانند لبو سرخ شدن (از روی خشم یا شرم)
37

see red

see red

عصبانی شدن (جوش آوردن)

resentful

resentful

آزرده (رنجیده، عصبانی، دلخور)

rile

rile

آزردن (عصبانی کردن))

rip into

rip into

شدیدا مورد حمله لفظی قرار دادن (به شدت سرزنش کردن)
38

get a rise out of

get a rise out of

تحریک کردن (حرص کسی را درآوردن، عصبانی کردن)

roast

roast

شدیدا انتقاد کردن (شدیدا سرزنش کردن)

roasting

roasting

سرزنش (انتقاد)

hit the roof

hit the roof

قاطی کردن (جوش آوردن، کفری شدن)
39

row

row

جنجال (جر و بحث، مرافعه)

rub the wrong way

rub the wrong way

آزار دادن (عصبانی کردن)

ructions

ructions

جنجال (مجادله، آشوب)

ruffle

ruffle

آزردن (رنجاندن، اذیت کردن)
40

savage

savage

وحشی (وحشیانه)

make a scene

make a scene

جنجال به پا کردن (داد و بیداد کردن)

seethe

seethe

خشمگین بودن (عصبانی بودن)

get bent out of shape

get bent out of shape

به شدت عصبانی شدن (جوش آوردن، از کوره در رفتن)
41

shirty

shirty

آزرده (کج‌خلق، عصبانی)

short-fused

short-fused

زودجوش (تندخو)

have a short temper

have a short temper

زود جوش آوردن (زود عصبانی شدن، زود از کوره در رفتن)

make someone sick

make someone sick

کسی را شدیدا آزردن (حال کسی را به هم زدن)
42

slanging match

slanging match

ناسزاگویی (مجادله، دعوا)

snap

snap

با پرخاش گفتن (با عصبانیت داد زدن)

snarl

snarl

با عصبانیت صحبت کردن (با کج‌خلقی حرف زدن، بد حرف زدن)

sore

sore

آزرده (رنجیده، ناراحت و عصبانی)
43

go berserk

go berserk

کنترل خود را از دست دادن (از خود بیخود شدن)

لغات انگلیسی ملالت

1

aloof

aloof

منزوی (گوشه‌گیر، نجوش)

apathy

apathy

بی‌تفاوتی (بی‌علاقگی، بی‌توجهی)

bang on

bang on

پرحرفی کردن (درباره چیزی کسل‌کننده به مدت طولانی صحبت کردن)

bore

bore

خسته کردن (حوصله (کسی را) سر بردن)
2

bore

bore

آدم خسته‌کننده

boredom

boredom

ملالت (خستگی (فکری و روحی)، بی‌حوصلگی)

brain-dead

brain-dead

کودن (احمق)

cool

cool

بی‌تفاوت (سرد، غیر صمیمانه)
3

drab

drab

کسل‌کننده (خسته‌کننده، ملال‌آور)

drone on

drone on

پرحرفی کردن (وراجی کردن، برای مدتی طولانی صحبت کردن)

drudge

drudge

کارگر بی‌جیره و مواجب (خرکار)

dull

dull

کسل‌کننده (خسته‌کننده، بی‌حال)
4

go on

go on

حرافی کردن (پرگویی کردن، وراجی کردن)

groove

groove

عادت (کار روزمره، راه و رسم همیشگی)

harp on

harp on

حرافی کردن (پرگویی کردن، مدام تکرار کردن (حرف))

humdrum

humdrum

یکنواخت (ملال‌آور، خسته‌کننده)
5

long-winded

long-winded

طولانی و خسته‌کننده

middle-aged

middle-aged

کسل‌کننده و قدیمی (رفتار)

mind-numbing

mind-numbing

شدیدا کسل‌کننده

monotone

monotone

یکنواخت (خسته‌کننده، کسالت‌آور)
6

monotonous

monotonous

یکنواخت (خسته کننده)

monotony

monotony

یکنواختی (بی تنوعی)

ponderous

ponderous

کسل‌کننده (ملالت‌بار)

preach

preach

نصیحت کردن (پند دادن، درباره اخلاقیات سخن گفتن (به طور خسته‌کننده))
7

predictable

predictable

قابل پیش‌بینی

repetitive

repetitive

تکراری (خسته کننده)

routine

routine

کار همیشگی (روال همیشگی، روتین)

routine

routine

روزمره (عادی، همیشگی)
8

rut

rut

یکنواختی (روتین)

sad

sad

کسل‌کننده (ملالت‌بار)

square

square

کسل‌کننده (به دلیل قدیمی و سنتی بودن) (خسته‌کننده)

staid

staid

قدیمی و کسل‌کننده (خسته‌کننده، ملال‌آور)
9

stuck

stuck

گیر کرده

stuffy

stuffy

قدیمی و کسل‌کننده (جدی و رسمی)

لغات انگلیسی یاس

1

body blow

body blow

چیز بسیار ناامیدکننده (چیز مشکل‌ساز، چیز دردسرساز)

broody

broody

به فکر عمیق فرو رفته (ساکت و متفکر)

bum out

bum out

ناراحت کردن (افسرده کردن، ناامید کردن)

chagrin

chagrin

حسرت (اندوه، غصه، دلخوری)
2

crestfallen

crestfallen

مغموم (غمگین و مایوس)

crumple up

crumple up

غمگین و مایوس به نظر رسیدن (چهره) (چروکیدن چهره به علت ناراحتی)

dejected

dejected

غمگین (مایوس)

disappoint

disappoint

مایوس کردن (ناامید کردن، دلسرد کردن)
3

disappointed

disappointed

ناامید (مأیوس)

disappointing

disappointing

مأیوس‌کننده (ناامیدکننده)

disappointment

disappointment

سرخوردگی (دلسردی، یاس)

disconsolate

disconsolate

اندوهگین (و مایوس) (تسلی‌ناپذیر، دل‌شکسته)
4

disgruntled

disgruntled

ناراضی (عصبانی، ناخشنود، مایوس)

disillusioned

disillusioned

مایوس (ناامید)

dismay

dismay

حیرت‌زده و ناامید کردن (نگران کردن، ترساندن)

embitter

embitter

عصبانی و ناامید کردن (تلخ کردن، تشدید کردن)
5

fail

fail

ناامید کردن ((هنگام نیاز) یاری نکردن)

gutted

gutted

درب و داغان (از لحاظ روحی) (له، نابود)

heartsick

heartsick

افسرده (مغموم، غمگین، مایوس)

lament

lament

نالیدن (سوگواری کردن، گریه و زاری کردن)
6

lamentation

lamentation

سوگواری (گریه و زاری، آه و ناله)

regret

regret

پشیمانی (افسوس)

regretful

regretful

پشیمان (نادم)

reproach

reproach

سرزنش کردن (سرکوفت زدن)
7

sigh

sigh

آه کشیدن

sorry

sorry

متاسف (متاثر)

upset

upset

ناراحت (دلخور)

wry

wry

کنایه‌آمیز (تمسخرآمیز)
8

despair

despair

ناامیدی (یاس)

لغات انگلیسی انزجاز

1

abominable

abominable

مشمئزکننده (نفرت‌انگیز، بسیار بد)

abominate

abominate

تنفر داشتن (انزجار داشتن، متنفر بودن)

abomination

abomination

مایه انزجار (هر چیز نفرت‌آور یا مشمئزکننده)

appalled

appalled

وحشت‌زده (ترسان، هراسان)
2

make someone's skin crawl

make someone's skin crawl

مشمئز کردن (حال کسی را به هم زدن)

make one's flesh creep

make one's flesh creep

وحشت‌زده ساختن (ترساندن)

disgust

disgust

انزجار (نفرت)

disgust

disgust

مشمئز کردن (متنفر کردن، حال بهم زدن)
3

disgusted

disgusted

منزجر (متنفر، دچار تهوع)

disgusting

disgusting

تنفرآمیز (حال‌بهم‌زن، چندش‌آور)

horror

horror

وحشت (ترس)

loathsome

loathsome

نفرت‌انگیز (انزجارآور، زننده، منزجرکننده)
4

repel

repel

منزجر کردن (مشمئز کردن)

repugnance

repugnance

انزجار (نفرت، تنفر)

repugnant

repugnant

زننده (مشمئزکننده)

repulse

repulse

منزجر کردن (مشمئز کردن)
5

revolt

revolt

منزجر کردن (مشمئز کردن)

revulsion

revulsion

انزجار (تنفر شدید، نفرت)

sickness

sickness

حزن (ناخوشی، یاس، نفرت)

لغات انگلیسی خجالت

1

abashed

abashed

خجالت‌زده (شرمنده، دستپاچه)

awkward

awkward

معذب‌کننده (دستپاچه، معذب، ناخوشایند)

bashful

bashful

خجالتی (کمرو)

blush

blush

سرخ شدن
2

get hot under the collar

get hot under the collar

عصبانی شدن (خجالت‌زده شدن)

confess

confess

اعتراف کردن

confession

confession

اعتراف

cringe

cringe

خجالت‌زده شدن (خجالت کشیدن، خجالت‌زده کردن)
3

cringeworthy

cringeworthy

خجالت‌آور (شرم‌آور)

curl

curl

خجالت‌زده کردن

discomfit

discomfit

ناراحت کردن (شرمنده کردن)

discomfort

discomfort

نا راحت ساختن (مضطرب کردن، خجالت‌زده کردن)
4

disconcert

disconcert

شرمنده کردن (خجالت‌زده کردن)

disgrace

disgrace

خوار کردن (آبروی کسی را بردن، خجالت‌زده کردن، شرمنده کردن، رسوا کردن)

disgraceful

disgraceful

شرم‌آور (ننگین، خفت‌بار)

embarrassing

embarrassing

شرم‌آور (خجالت‌آور)
5

embarrassment

embarrassment

خجالت (شرم، مایه خجالت)

flush

flush

سرخ شدن (از روی خشم یا شرم یا بیماری)

foolish

foolish

احمقانه (احمق)

guilty

guilty

شرمسار (شرمنده)
6

hangdog

hangdog

شرمنده (خجالت‌زده، غمگین، محزون)

hang-up

hang-up

مشکل (احساسی و ...) (مسئله)

hit a nerve

hit a nerve

به مسئله حساسی اشاره کردن (دست روی موضوع حساسی گذاشتن)

humiliate

humiliate

تحقیر کردن (خوار کردن)
7

ignominious

ignominious

مفتضحانه (ننگین، تحقیرآمیز)

ignominy

ignominy

رسوایی (آبروریزی، ننگ، خفت)

indignity

indignity

شرم (تحقیر، خواری، حقارت)

mortify

mortify

شرمنده کردن (سرافکنده کردن، تحقیر کردن)
8

touch a raw nerve

touch a raw nerve

به موضوع حساسی اشاره کردن (روی موضوع حساسی دست گذاشتن)

painful

painful

دردناک (ناراحت‌کننده)

go red

go red

از خجالت سرخ شدن (از شرم سرخ شدن)

red-faced

red-faced

از خجالت سرخ شده (از خشم سرخ شده)
9

self-conscious

self-conscious

خجالت‌زده (کمرو، خجالتی)

shame

shame

شرم (شرمساری، خجالت)

shamefaced

shamefaced

خجالت‌زده (شرمسار، شرمنده)

shameful

shameful

‎ شرم آور (ننگین، خجالت‎ آور)
10

shaming

shaming

شرم‌آور (خجالت‌آور)

sheepish

sheepish

خجالت‌زده (کمرو، شرمنده)

shy

shy

خجالتی (کمرو)

small

small

خوار (ضعیف، احمق، خجالت‌زده)
11

put someone on the spot

put someone on the spot

کسی را خجالت‌زده کردن (کسی را در وضعیت دشواری قرار دادن)

tease

tease

دست انداختن (اذیت کردن، مسخره کردن، به سخره گرفتن)

make someone's toes curl

make someone's toes curl

خجالت‌زده کردن (شرمسار کردن، شرمنده کردن)

uncomfortable

uncomfortable

نا راحت (نامساعد)
12

unconscionable

unconscionable

ناشایست (غیر اخلاقی)

لغات انگلیسی هیجان

1

adrenalin

adrenalin

آدرنالین (هورمون)

agog

agog

مشتاق (بی‌قرار، هیجان‌زده)

come alive

come alive

هیجان‌انگیز شدن (جذاب شدن)

amok

amok

ناگهان عصبانی یا هیجان‌زده شدن (ناگهان از کوره در رفتن، ناگهان پرخاشگری کردن)
1

bated

bated

هیجان‌زده

berserk

berserk

از خود بیخود (هیجان‌زده، غضبناک، دیوانه)

go berserk

go berserk

هیجان‌زده شدن

bounce

bounce

بالا و پایین پریدن (از شدت هیجان و انرژی) (با شور و هیجان حرکت کردن، ورجه ورجه کردن)
1

breathtaking

breathtaking

خیره‌کننده (نفس‌گیر)

buzz

buzz

هیجان

cavort

cavort

جست و خیز کردن (بالا و پایین پریدن)

crazy

crazy

شدیدا هیجان‌زده (پرشور)
1

delirious

delirious

هیجان‌زده (مشعوف)

eager

eager

مشتاق (پراشتیاق)

ecstatic

ecstatic

سرخوش (سرمست، هیجان‌زده)

be on edge

be on edge

اضطراب داشتن (مضطرب بودن، کج‌خلق بودن)
1

effervescent

effervescent

سرزنده (پراشتیاق، پرجوش و خروش)

elated

elated

شادمان (مشعوف، سرمست)

electric

electric

پر تب‌وتاب (پرهیجان)

electrify

electrify

هیجان‌زده کردن (به هیجان آوردن)
1

enthuse

enthuse

به شوق آمدن (سر ذوق آمدن، شوق و ذوق نشان دادن)

excitable

excitable

تهییج‌پذیر (تحریک‌پذیر)

excitement

excitement

هیجان

exhilarate

exhilarate

به وجد آوردن (سر کیف آوردن، سر حال آوردن، خوشحال کردن)
1

exult

exult

به وجد آمدن (خوشحال بودن، با شادی گفتن)

febrile

febrile

پراضطراب (پرتنش، مضطرب)

fire

fire

به هیجان آوردن (برانگیختن)

flap

flap

هیجان‌زده رفتار کردن (مضطرب بودن)
1

flat

flat

آشفته و پریشان (نگران، هیجان‌زده)

flip out

flip out

شدیدا عصبانی شدن (به شدت هیجان‌زده شدن، از خود بیخود شدن)

flush

flush

سرخ‌شدگی (صورت از روی شرم و...)

make someone's heart flutter

make someone's heart flutter

کسی را به هیجان آوردن (کسی را هیجان‌زده کردن)
1

galvanize

galvanize

برانگیختن (وادار (به عمل) کردن)

giddy

giddy

مست و مدهوش (از خوشحالی)

glow

glow

گل انداختن (چهره) (سرخ شدن)

glow

glow

سرخی (صورت)
1

heady

heady

هیجان‌انگیز (شورانگیز)

het up

het up

عصبانی (خشمگین، برافروخته)

high

high

نشئه

high jinks

high jinks

رفتار هیجانی (رفتار پرشور و نشاط)
1

hot-blooded

hot-blooded

تندخو (آتش‌مزاج)

hyped up

hyped up

مضطرب و نگران (پرتنش، هیجان‌زده)

hyper

hyper

هیجان‌زده و مضطرب (پرانرژی)

inflamed

inflamed

هیجان‌زده (پرشور و هیاهو)
1

intoxicated

intoxicated

مست (از خود بیخود شده، در حالت مستی)

intoxicating

intoxicating

مست‌کننده

jump up and down

jump up and down

بالا و پایین پریدن (از شدت هیجان یا خشم) (هیجان‌زده بودن، خشمگین بودن)

keyed up

keyed up

هیجان‌زده و مضطرب (پرتنش)
1

work oneself into a lather

work oneself into a lather

به شدت ناراحت شدن (به شدت عصبانی شدن، هیجان‌زده شدن)

lick one's lips

lick one's lips

با هیجان منتظر چیزی بودن (هیجان داشتن)

go mad

go mad

به شدت هیجان‌زده شدن

manic

manic

پرهیجان (پرانرژی)
1

over the moon

over the moon

از خوشحالی در پوست خود نگنجیدن (کبک کسی خروس خواندن، به شدت خوشحال و هیجان‌زده بودن)

nail-biting

nail-biting

به شدت هیجان‌انگیز

go overboard

go overboard

در کاری افراط کردن (از روی هیجان) (زیاده‌روی کردن)

overexcited

overexcited

بیش از حد هیجان‌زده
1

overheated

overheated

بیش از حد هیجان‌زده (بیش از حد علاقه‌مند)

overwrought

overwrought

مضطرب (عصبی، نگران، هیجان‌زده)

psyched

psyched

هیجان‌زده

pump up

pump up

هیجان‌زده کردن (به هیجان آوردن)
1

race

race

به سرعت زدن (نبض) (تند تپیدن (قلب))

rouse

rouse

تحریک کردن (برانگیختن، هیجان‌زده کردن)

steam up

steam up

خشمگین کردن (برانگیختن، هیجان‌زده کردن)

stimulate

stimulate

برانگیختن (تحریک کردن)
1

stir

stir

برانگیختن (تحریک کردن، به هیجان آوردن)

stoked

stoked

هیجان‌زده و خشنود

strung up

strung up

به شدت مضطرب و نگران (هیجان‌زده)

switched on

switched on

هیجان‌زده (مشتاق)
1

swoon over

swoon over

غش کردن (برای کسی یا چیزی از شدت هیجان)

temperament

temperament

زودجوشی (تندمزاجی، زودخشمی، حساسیت)

temperamental

temperamental

دمدمی مزاج (بی‌ثبات)

on tenterhooks

on tenterhooks

شدیدا مضطرب بودن (به علت انتظار) (به شدت اضطراب داشتن)
1

thrilled

thrilled

هیجان‌زده (خوشحال)

thrill to

thrill to

به شدت هیجان‌زده شدن (توسط چیزی) (به شدت لذت بردن)

tremble

tremble

لرزیدن (از سرما، ترس و ...)

twinkle

twinkle

هیجان‌زده (مشتاق)
1

twitter

twitter

ورور کردن (چرت‌وپرت گفتن)

up

up

پرشور و نشاط (پرهیجان، شاد)

be bouncing off the walls

be bouncing off the walls

فعال و پرانرژی بودن (در پوست خود نگنجیدن)

whip up

whip up

ترغیب کردن (برانگیختن، تحریک و تهییج کردن)
1

whirl

whirl

آشفته بودن (ذهن) (درگیر بودن)

wig out

wig out

کنترل (احساسات) خود را از دست دادن (احساساتی شدن، دیوانه شدن، به شدت هیجان‌زده شدن)

wired

wired

هیجان‌زده (مضطرب)

worked up

worked up

هیجان‌زده (تهییج‌شده)

لغات انگلیسی ترس

1

afraid

afraid

ترسیده

alarm

alarm

هراس (دلهره)

alarmed

alarmed

مضطرب (دلواپس)

anxiety

anxiety

اضطراب (نگرانی، دلواپسی)
2

apprehension

apprehension

بازداشت

apprehensive

apprehensive

دلواپس (نگران، بیم‌ناک)

awe

awe

حیرت (آمیخته با ترس و احترام) (شگفتی)

blanch

blanch

سفید شدن (از ترس یا اضطراب) (رنگ پریده شدن)
3

blench

blench

پس رفتن (در اثر وحشت) (رنگ پریده شدن، رنگ خود را باختن)

make one's blood run cold

make one's blood run cold

وحشت‌زده کردن (به شدت ترساندن)

bottle out

bottle out

از کاری صرف نظر کردن (به علت ترس) (از کاری دست کشیدن)

catch one's breath

catch one's breath

نفس خود را حبس کردن (از روی ترس یا حیرت)
4

chatter

chatter

به هم خوردن دندان‌ها ( در اثر ترس یا سرما)

send chills down one's spine

send chills down one's spine

به شدت ترساندن (شدیدا وحشت‌زده کردن)

stomach-churning

stomach-churning

وحشتناک (ترسناک)

cloud

cloud

اندوهگین کردن (محزون کردن)
5

go hot and cold

go hot and cold

ناگهان ترسیدن (ناگهان حیرت‌زده شدن)

cold sweat

cold sweat

عرق سرد

coward

coward

بزدل (ترسو)

cowardice

cowardice

بزدلی (ترسویی، بی شهامتی)
6

cowed

cowed

مرعوب شده (تسلیم شده)

cower

cower

عقب عقب رفتن (از ترس)

give someone the creeps

give someone the creeps

کسی را مضطرب کردن و ترساندن (کسی را منزجر کردن)

creepy

creepy

چندش‌آور (چندش‌آمیز)
7

make someone's blood curdle

make someone's blood curdle

وحشت‌زده کردن

dreaded

dreaded

مخوف (ترسناک)

dreadful

dreadful

مخوف (وحشتناک)

at one's wit's end

at one's wit's end

نگران و آزرده بودن (سردرگم و آشفته بودن)
8

without fear or favor

without fear or favor

بی‌غرضانه (عادلانه، منصفانه)

fear

fear

ترس (وحشت)

fear

fear

ترسیدن

fear for

fear for

نگران چیزی بودن
9

fearsome

fearsome

ترسناک (وحشتناک، خوفناک)

formidable

formidable

ترسناک (وحشتناک، سهمگین)

frantic

frantic

بی‌تاب (برآشفته، دل شوریده)

freak out

freak out

(به شدت) ناراحت شدن (کنترل خود را از دست دادن، از کوره در رفتن)
10

freeze one's blood

freeze one's blood

به شدت ترساندن (وحشت‌زده کردن)

fright

fright

ترس (ناگهانی) (وحشت، هراس)

frightened

frightened

ترسیده (وحشت‌زده)

frisson

frisson

حس ترس (حس هیجان)
11

frozen with

frozen with

در جای خود خشک شدن (از ترس، حیرت و ...)

gibber

gibber

تند و مبهم صحبت کردن (معمولا به علت ترس) (ورور کردن)

gnaw at

gnaw at

مضطرب کردن (ترساندن)

goosebumps

goosebumps

مو به تن سیخ شدن (مورمور شدن)
12

get goose pimples

get goose pimples

مو به تن سیخ شدن (به علت سرما، ترس و ...) (مورمور شدن)

gulp

gulp

آب دهان قورت دادن (از ترس یا اضطراب)

one's heart is in one's mouth

one's heart is in one's mouth =

قلب کسی در دهانش آمدن (از ترس) (به شدت ترسیدن و اضطراب داشتن)

the heebie-jeebies

the heebie-jeebies

حس ترس و اضطراب
13

horrible

horrible

بسیار بد (وحشتناک، گند (بو))

horrify

horrify

ترساندن (وحشت زده کردن، ترسیدن)

horrifying

horrifying

وحشتناک (ترسناک، هراس‌آور)

horror

horror

ترسناک
14

horror-struck

horror-struck

وحشت‌زده

huddle

huddle

به هم چسبیدن (از ترس، سرما و ...) (حلقه زدن، چمباتمه زدن، خود را جمع کردن)

hunted

hunted

مضطرب (سراسیمه، نگران)

hyperventilate

hyperventilate

نفس‌نفس زدن (از روی ترس و ...)
15

hysteria

hysteria

هیجان غیرقابل کنترل و بیمارگونه (هیستری)

hysterics

hysterics

حمله عصبی

intimidated

intimidated

وحشت‌زده (هراسیده)

jump

jump

از جا پریدن (از ترس، شگفتی و ...)
16

go weak at the knees

go weak at the knees

زانوهای کسی سست شدن (از روی ترس و ...)

knock

knock

به شدت تپیدن (قلب به علت ترس و ....) (به شدت لرزیدن (زانو از ترس و ...))

knot

knot

منقبض شدن (عضله و ... در اثر ترس یا هیجان) (سفت و سخت شدن)

one's heart lurches

one's heart lurches

ناگهان ترسیدن
17

mayhem

mayhem

هرج‌ومرج (آشفتگی، نابسامانی، اغتشاش)

menace

menace

تهدید

run a mile

run a mile

فرار کردن (برای اجتناب از چیزی ترسناک و ...)

nervous

nervous

مضطرب (عصبی، نگران)
18

neurosis

neurosis

روان‌نژندی

overawe

overawe

ترساندن (مرعوب کردن)

palpitate

palpitate

به سرعت تپیدن (قلب) (تند زدن)

panic

panic

ترسیدن (هراساندن)
19

paranoia

paranoia

بدگمانی (پارانویا، روان‌ گسیختگی پارانوئید)

petrified

petrified

وحشت‌زده

petrify

petrify

وحشت‌زده ساختن (میخکوب کردن، مات و مبهوت کردن)

phobia

phobia

هراس (ترس شدید))
20

the pit of one's stomach

the pit of one's stomach

عمق شکم (عمق وجود)

prickle

prickle

سوزش کردن (تیر کشیدن)

pusillanimous

pusillanimous

بزدلانه (ترسو)

quail

quail

ترسیدن (خود را باختن، به خود لرزیدن)
21

quake

quake

لرزیدن (تکان خوردن، (از ترس یا اضطراب) به خود لرزیدن)

quake in one's boots

quake in one's boots

از ترس به خود لرزیدن

rattle

rattle

مضطرب کردن (ترساندن، نگران کردن)

recoil

recoil

خود را پس کشیدن (یکه خوردن)
22

rivet

rivet

در جای خود خشک شدن (از ترس) (مجذوب شدن، میخکوب شدن)

rooted

rooted

در جای خود خشک شده (از ترس) (مبهوت، میخکوب)

root to

root to

میخکوب کردن (از ترس و ...) (مبهوت کردن، در جای خشکاندن)

scare

scare

ترس (وحشت، بیم، خوف)
23

scared

scared

ترسیده (وحشت‌زده)

scream

scream

فریاد زدن (جیغ کشیدن)

be frightened of one's shadow

be frightened of one's shadow

از سایه خود ترسیدن (بزدل بودن، ترسو بودن)

shake

shake

لرزیدن
24

shake in one's shoes

shake in one's shoes

از ترس به خود لرزیدن

shaken

scream

آشفته (هراسیده، پریشان‌حال، وحشت‌زده)

shiver

shiver

لرزیدن (از سرما، ترس و ...)

shivery

shivery

لرزان
25

shriek

shriek

جیغ کشیدن

shriek

shriek

جیغ

shrink

shrink

عقب کشیدن (از ترس و ...) (دور شدن)

shudder

shudder

به خود لرزیدن (از ترس، سرما و ...)
26

shudder

shudder

لرزه (لرزش، رعشه)

sissy

sissy

آدم ترسو (آدم بزدل، آدم ضعیف)

spineless

spineless

ترسو (بزدل)

spook

spook

ترساندن (وحشت‌زده کردن، ترسیدن)
27

terrible

terrible

افتضاح (هولناک، بسیار بد)

terrify

terrify

سخت ترساندن (وحشت‌زده کردن)

terror

terror

ترس (شدید) (وحشت)

timorous

timorous

ترسو و مضطرب (بزدل، کم‌جرات)
28

tremble

tremble

لرزیدن (از سرما، ترس و ...)

tremor

tremor

لرزش (لرزه، رعشه، تکان)

trepidation

trepidation

ترس و لرز (اضطراب، نگرانی شدید)

unnerve

unnerve

اعصاب کسی را به هم ریختن (روحیه کسی را تضعیف کردن، مایوس ساختن)
29

unprejudiced

unprejudiced

بدون تعصب (بی‌غرض، بدون تبعیض یا طرفداری)

wide-eyed

wide-eyed

با چشمانی کاملا باز (در اثر ترس، تعجب و ...)

willies

willies

ترس (دلهره)

give someone the willies

give someone the willies

ترساندن (وحشت‌زده کردن)
30

wimp out

wimp out

پا پس کشیدن (از روی ترس) ((از انجام کاری) منصرف شدن)

be scared witless

be scared witless

شدیدا وحشت‌زده بودن (به شدت نگران و مضطرب بودن)

لغات انگلیسی خوشحالی

1

walk on air

walk on air

شادمان بودن (مشعوف بودن، خوشحال بودن)

beam

beam

با شادی خندیدن (لبخندی پهن بر لب داشتن)

belong

belong

متعلق بودن (تعلق داشتن)

blissful

blissful

خوشبخت (مسرور، (بسیار) شادمان)
2

blithe

blithe

مسرور (شاد، مشعوف)

bloom

bloom

رنگ و رو باز شدن (سرحال و سرزنده شدن)

broadly

broadly

گشوده (به طور فراخ)

caper

caper

جست‌و‌خیز کردن (شادی و پایکوبی کردن، رقصیدن)
3

be the cat's whiskers

be the cat's whiskers

تحسین‌برانگیز بودن (بهترین چیز بودن)

cheerful

cheerful

شاد (خوشحال)

cheery

cheery

شاد (خوشحال، سرخوش)

chuffed

chuffed

راضی (خشنود، خوشحال)
4

on cloud nine

on cloud nine

مشعوف (شدیدا خوشحال، مسرور)

on cloud seven

on cloud seven

مسرور (مشعوف، شدیدا خوشحال)

congratulate

congratulate

تبریک گفتن

content

content

خشنود (راضی، خوشحال)
5

make someone's day

make someone's day

روز کسی را ساختن (کسی را در روزی بخصوص خوشحال کردن)

delighted

delighted

شادمان (راضی، خوشحال)

delirious

delirious

هیجان‌زده (مشعوف)

grin from ear to ear

grin from ear to ear

لبخندی فراخ بر لب داشتن
6

easy-going

easy-going

بی‌خیال (آسوده، راحت و ملایم، خوش‌خو)

ecstatic

ecstatic

سرخوش (سرمست، هیجان‌زده)

elated

elated

شادمان (مشعوف، سرمست)

enjoy yourself

enjoy yourself

خوش گذشتن
7

excite

excite

به وجد آوردن (هیجان‌زده کردن، برانگیختن)

exhilarate

exhilarate

به وجد آوردن (سر کیف آوردن، سر حال آوردن، خوشحال کردن)

exult

exult

به وجد آمدن (خوشحال بودن، با شادی گفتن)

exultant

exultant

شاد (به علت پیروزی یا شکست) (مشعوف، سرمست)
8

exultation

exultation

شادی (وجد و سرور)

feel-good factor

feel-good factor

عامل خوشحالی (عامل سرخوشی)

feel

feel

احساس کردن (حس کردن، حس داشتن)

feel-good

feel-good

شادی‌آور (نشاط‌آور، مایه خوشحالی و رضایت)
9

flattering

flattering

مایه رضایت (مسرت‌بخش، لذت‌بخش)

float on air

float on air

به شدت شادمان بودن (مشعوف بودن، از شدت شادی در پوست خود نگنجیدن)

flourish

flourish

سلامت و خوشحال بودن

frolicsome

frolicsome

سرزنده و بازیگوش (شادمان)
10

fulfil

fulfil

خشنود کردن (راضی کردن)

fulfilled

fulfilled

راضی (خوشحال، خشنود)

fun

fun

سرگرمی ([چیز] سرگرم کننده، خوشایند، تفریح)

giddy

giddy

مست و مدهوش (از خوشحالی)
11

glad

glad

خوشحال

gladden

gladden

خوشحال کردن (خشنود کردن، راضی کردن)

glee

glee

شادمانی (خوشحالی)

gleeful

gleeful

خوشحال (شاد)
12

glow

glow

گل انداختن (چهره) (سرخ شدن)

glow

glow

سرخی (صورت)

grin

grin

لبخند زدن (تبسم کردن)

grin

grin

لبخند (تبسم)
13

halcyon

halcyon

خوش

happiness

happiness

خوشحالی (خوشبختی)

happy

happy

خوشحال (شاد، خوشبخت، خوب، خوش)

one's heart leaps

one's heart leaps

ناگهان خوشحال شدن (ناگهان به وجد آمدن)
14

heaven

heaven

شعف (سرور، خوشحالی)

honor

honor

افتخار

idyll

idyll

زندگی آرام روستایی (آرامش زندگی در روستا)

irrepressible

irrepressible

پرشور و حرارت (سرزنده و پرانرژی)
15

jolly

jolly

خوشحال (خوشحالی، شادی)

joy

joy

شادمانی (شادی)

joyful

joyful

شاد (مسرت‌بخش، فرخنده)

joyous

joyous

مسرور (شاد)
16

laugh

laugh

خندیدن

laugh

laugh

خنده

Every cloud has a silver lining

Every cloud has a silver lining

در ناامیدی بسی امید است (هر چیز بدی یک چیز خوب هم دارد)

mellow

mellow

آرام و آسوده (ملایم، شاد)
17

merriment

merriment

خوشی (شادی، وجد)

merry

merry

شاد (خوشحال، مبارک)

over the moon

over the moon

از خوشحالی در پوست خود نگنجیدن (کبک کسی خروس خواندن، به شدت خوشحال و هیجان‌زده بودن)

ok

ok

خوب
18

overjoyed

overjoyed

سرمست (سرخوش، شدیدا خوشحال)

pleased

pleased

خوشحال (راضی)

pleasure

pleasure

لذت (خوشی)

proud

proud

مفتخر (خشنود)
19

rejoicing

rejoicing

شعف (شادمانی، شادی)

romp

romp

با جیغ و داد بازی کردن (ورجه ورجه کردن)

satisfied

satisfied

خشنود (راضی)

satisfy

satisfy

راضی کردن (ارضا کردن، برآورده کردن)
20

radiance

radiance

شعف (سرور، شادمانی)

security

security

امنیت (امنیتی)

self-congratulation

self-congratulation

خودپسندی (رضایت از خویش، تجلیل نفس)

secure

secure

مطمئن (امن، استوار، خاطرجمع)
21

self-esteem

self-esteem

عزت نفس

self-fulfillment

self-fulfillment

تحقق رویاها و آرزوهای خویش

as pleased as Punch

as pleased as Punch

بسیار خشنود (شادمان)

self-satisfied

self-satisfied

از خود راضی
22

be in seventh heaven

be in seventh heaven

از شادی سر از پا نشناختن (از شادی در پوست خود نگنجیدن، به شدت خوشحال بودن)

smile

smile

لبخند زدن

smile

smile

لبخند

smirk

smirk

پوزخند زدن
23

smug

smug

از خود راضی (خودپسند)

sport

sport

بازی کردن (بازیگوشی کردن، تفریح کردن، جست‌وخیز کردن)

stoked

stoked

هیجان‌زده و خشنود

sunny

sunny

خوشحال (شاد، سرزنده)
24

walk tall

walk tall

با اعتماد به نفس بودن

thankful

thankful

قدردان (سپاسگزار، ممنون)

thrilled

thrilled

هیجان‌زده (خوشحال)

tickled pink

tickled pink

ذوق مرگ شدن (کیف کردن)
25

togetherness

togetherness

همبستگی (صمیمیت، با هم بودن)

on top of the world

on top of the world

سرمست (به شدت خوشحال، مشعوف)

twinkle in one's eye

twinkle in one's eye

برقی در چشمان کسی (نشانه شادی و ...)

uplifted

uplifted

خوشحال و با روحیه (سرخوش و امیدوار)
26

whoop

whoop

فریاد زدن (جیغ کشیدن)

willing

willing

مایل (حاضر)

لغات انگلیسی تنهایی

1

adrift

adrift

بی‌هدف (آدم) (سرگردان)

alone

alone

تنها

bereft

bereft

تنها و غمگین (به علت از دست دادن کسی یا چیزی)

break

break

درهم شکستن (از هم پاشاندن)
2

desolate

desolate

درمانده (تنها و اندوهگین، فلاکت‌زده)

desolation

desolation

درماندگی (فلاکت، غم و اندوه، تنهایی)

forlorn

forlorn

درمانده (تنها و غمگین، ناامیدانه)

hermit

hermit

زاهد (تارک دنیا)
3

isolation

isolation

انزوا (کناره‌گیری، تنهایی)

loneliness

loneliness

تنهایی

lonely

lonely

تنها

loner

loner

آدم منزوی و تکرو (آدم انزواطلب)
4

lonesome

lonesome

تنها (بودن)

recluse

recluse

زاهد (آدم منزوی، آدم گوشه‌نشین)

solitary

solitary

منزوی (تک و تنها، انفرادی)

solitude

solitude

انزوا (خلوت، تنهایی)

لغات انگیسی عشق

1

adoration

adoration

محبت (علاقه، ستایش)

adore

adore

(خیلی) دوست داشتن (عشق ورزیدن، پرستیدن)

adoring

adoring

مهربان (بامحبت، باعاطفه)

affair

affair

رابطه‌ی نامشروع (جنسی)
2