Biography ba’jɑːɡrəfi

The written story of a persons life; the part of literature that consists of biographies

داستان مکتوب زندگي يک شخص، بخشي از ادبيات که از زندگينامه تشکيل مي شود

Our teacher recommended the biography of the architect Frank Lloyd Wright.

معلم ما زندگي نامه ي معمار «فرانک لويد رايت» را توصيه کرد.

The reading of a biography gives a knowledge of people and events that cannot always be obtained from history books.

خواندن يک زندگي نامه، اطلاعاتي را از افراد و وقايعي به ما مي دهد که هميشه نمي توان از کتاب هاي تاريخي بدست آورد.

The biography of Malcolm X is a popular book in our school.

زندگينامه ي «مالکوم اکس» در مدرسه ي ما کتاب معروفي است.

 

 

Drench ˈdrent͡ʃ

Wet thoroughly; soak

کاملاً خيس کردن، خيساندن

A heavy rain drenched the campus, and the students had to dry out their wet clothing.

باران سنگين محوطه ي دانشگاه را کاملاً خيس کرد و دانشجويان مجبور به خشک کردن پوشاک خيس خود شدند.

The drenching rains resumed after only one day of sunshine.

باران هاي خيس کننده، بعد از تنها يک روز آفتاب دوباره شروع شد.

His fraternity friends tried to drench him but he was too clever for them.

دوستان صميمي اش سعي کردند او را خيس کنند، اما او خيلي زرنگ تر از آن ها بود.

 

 

Swarm ˈswɔːrm

Crowd or great number; to fly or move about in great numbers

جمعيت يا تعداد زياد، به تعداد زياد به هر سو حرکت يا پرواز کردن

As darkness approached, the swarms of children playing in the park dwindled to a handful.

هنگامي که تاريکي فرا رسيد، انبوه بچه هايي که در پارک بازي مي کردند به چند تن کاهش يافت.

The mosquitoes swarmed out of the swamp.

پشه ها فوج وار از باتلاق خارج شدند.

Our campus swarmed with new students in September.

در ماه سپتامبر، محوطه دانشگاه پر از دانشجويان جديد بود.

 

 

Wobble ˈwɑːbl̩

Move unsteadily from side to side

به طور نامنظم از سويي به سويي حرکت کردن

Little Perry thrust his feet into the oversized shoes and wobbled over to the table.

«پري» کوچولو پاهايش را در کفش هاي بسيار بزرگ فرو کرد و به سمت ميز تلوتلو خورد.

A baby wobbles when it begins to walk alone.

هنگامي که نوزادي به تنهايي شروع به راه رفتن مي کند، تلوتلو مي خورد.

Lacking experience on the high wire, the clown wobbled along until he reached the safety of the platform.

از آنجايي که دلقک تجربه ي راه رفتن روي سيم هاي بلند را نداشت، تمام مسير را تلوتلو خورد تا به سکوي امن رسيد.

 

 

Tumult ˈtuːməlt

Noise; uproar; violent disturbance or disorde

سروصدا، آشوب، آشفتگي يا بي نظمي خشونت آميز

The sailors voices were too feeble to be heard above the tumult of the storm

صداي ملوانان به حدي ضعيف بود که در غرش طوفان قابل شنيدن نبود.

There was such a tumult in the halls we concluded an accident had occurred.

چنان همهمه اي در سالن ها بر پا بود که تصور کرديم حادثه اي رخ داده است.

The dreaded cry of a Fire! caused a tumult in the theater.

فرياد مرگبار «آتش» آشوبي در سينما بوجود آورد.

 

 

Kneel ˈniːl

Go down on ones knees; remain on the knees

زانو زدن، روي زانو ماندن

Myra knelt down to pull a weed from the drenched flower bed.

«ميرا» زانو زد تا علف هرزي را از بستر خيس گل ها در آورد.

The condemned man knelt before the monarch and pleaded for mercy.

مرد محکوم در مقابل پادشاه زانو زد و تقاضاي بخشش نمود.

Kneeling over the still figure, the lifeguard tried to revive him.

نجات غريق که روي چهره ي بي حرکت زانو زده بود، سعي کرد او را به هوش آورد.

 

 

Dejected dɪ’dʒektəd

In low spirits; sad

با روحيه پايين، غمگين

His biography related that Edison was not dejected by failure.

زندگي نامه ي«اديسون» نقل مي کند که او از شکست غمگين نمي شد.

The defeated candidate felt dejected and scowled when asked for an interview.

هنگامي که از نامزد شکست خورده تقاضاي مصاحبه شد، غمگين و اخمو بود.

There is no reason to be dejected because we did not get any volunteers.

دليلي وجود ندارد که چون هيچ داوطلبي نداشتيم مايوس شويم.

 

 

Obedient o’biːdiənt

Doing what one is told.; willing to obey

آنچه که به او گفته مي شود انجام مي دهد، مايل به اطاعت

The obedient dog came when his master beckoned.

سگ فرمانبر هنگامي که صاحبش به او اشاره کرد، جلو آمد.

Obedient to his fathers wishes, Guy did not explore any further.

«گاي» که نسبت به خواسته هاي پدرش فرمان بر بود، بيش از اين تحقيق نکرد

When parents make reasonable requests of them, the majority of my friends are obedient.

اکثر دوستانم زماني که والدين شان از آن ها خواهش هاي منطقي دارند، مطيع هستند.

 

 

Recede rə’siːd

Go back; move back; slope backward; withdraw

برگشتن، به عقب حرکت کردن، به طرف عقب شيب داشتن، عقب کشيدن

As you ride past in a train, you have the unique feeling that houses and trees are receding.

هنگامي که سوار قطار هستيد اين احساس بي نظير را داريد که خانه ها و درختان دارند به عقب مي روند.

Mr. Ranfords beard conceals his receding chin.

ريش هاي آقاي «رانفورد»، چانه ي تورفته اش را مخفي مي کند.

Always cautious, Mr. Camhi receded from his former opinion.

آقاي «کامهي» که هميشه محتاط است، از عقيده ي پيشين خود دست کشيد.

 

 

Tyrant ˈtaɪrənt

Cruel or unjust ruler; cruel master; absolute ruler

حاکم ظالم يا غير منصف، ارباب ظالم، حاکم مطلق

Some tyrants of Greek cities were mild and fair rulers.

بعضي از حاکمان مستبد شهرهاي يونان، فرمانروايان ملايم و عادلي بودند.

The tyrant demanded loyalty and obedience from his subjects.

حاکم ستمگر از زيردستانش وفاداري و فرمانبرداري مطالبه مي کرد.

Though Ella was a tyrant as director of the play, the whole cast was grateful to her when the final curtain came down.

اگر چه «اِلا» به عنوان کارگردان نمايشنامه شخص ظالمي بود، اما وقتي که آخرين پرده پايين آمد، تمام بازيگران از او ممنون بودند.

 

 

Charity t͡ʃerəti

Generous giving to the poor; institutions for helping the sick, the poor, or the helpless; kindness in judging peoples faults

خشش سخاوتمندانه به فقرا، موسساتي براي کمک به بيماران، فقرا و بيچارگان، مهرباني در سنجش تقصيرات مردم

A free hospital is a noble charity.

يک بيمارستان رايگان، خيريه شريفي مي باشد.

The entire community is the beneficiary of Henrys charity.

تمام جامعه از انجمن خيريه ي «هنري» ذينفع هستند.

The hired hand was too proud to accept help or charity.

خدمتکار مفرورتر از آن بود که کمک يا صدقه بپذيرد.

 

 

Verdict ˈvɜːrdɪkt

Decision of a jury; judgment

تصميم يک هيئت منصفه، قضاوت

The jury returned a verdict of guilty for the traitor.

هيئت منصفه، حکم مجرم بودن خائن را استرداد کرد.

We were cautioned not to base our verdict on prejudice

به ما هشدار داده شد که راي خود را بر اساس تعصب قرار ندهيم.

Baffled by the verdict, the prosecutor felt that the evidence had been ignored.

داديار که از حکم دادگاه گيج شده بود، احساس کرد مدارک ناديده گرفته شده اند.

 

 


تمرین اول | تصویر زیر بیانگر کدامیک از لغات این درس می باشد؟


Picture it

Which of the words studied in this lesson are suggested by the picture ?

leenk

 

 


تمرین دوم | جاهای خالی را با هر یک از لغات آموخته شده در این درس پر نمایید.


Fill in the Blanks

Place one of the new words in each of the blanks below.

1. The principal probed the cause of the _________ in the cafeteria.

2. A _________ of insects descended on the picnic food.

3. When asked for their _________ on the agreement, the members gave their approval spontaneously.

4. The first project in our creative writing class was a _________ of a close friend or relative.

5. Until the flood waters _________, the authorities prohibited anyone from returning to the vicinity.

6. Mr. Finley was redeemed in the eyes of his employees by his _________ in overlooking their costly error.

7. The grateful traveler would _________ in prayer every night.

8. Mother is an expert at soothing our _________ spirits.

9. It is absurd to surrender your rights to a _________ when you have abundant reason to remain free.

10. We faced the dilemma of being _________ in the downpour while we covered our boat or having to bail the water out of the boat after the rain had ceased.

11. Melinda shrieked as the unstable pedestrian _________ into the path of the oncoming car.

12. A glance from the mother was enough of a reminder to bring the _________ child back to her side.

Call Now Button

دانلود کتاب 504 واژه کاملا ضروری در پنج ساعت به شیوه wordclip

[لینک دانلود بلافاصله به ایمیل شما ارسال خواهد شد.]
ارسال
تنها چند ثانیه تا دانلود این کتاب ارزشمند فاصله دارید.
close-link